روانِ جامعه در محاصره صدای شهر

1404/08/11 09:52
کد خبر: 17146
کد نویسنده: 24
روانِ جامعه در محاصره صدای شهر

کلان‌شهرها صدایی شبیه غولی خسته و بدخلق دارند که در هیاهویش نغمه پرنده و بازی کودکان شنیده نمی‌شود و برای ساکنان شهر ارمغانی جز نگرانی ندارد

سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌ خراسان 

صدای شهر، روایت نادیده‌ زندگی ماست. هر صبح با همهمه‌ای از بوق‌ خودرو، آژیر، اگزوز موتورسیکلت و ساخت‌وساز، بیدار می‌شویم بی‌آن‌که واقعاً بشنویم‌شان. کلان‌شهرها صدایی دارند که نه فقط شیشه‌ها که روان مردم‌شان را هم می‌لرزاند. صدایی چنان بلند و یکنواخت که ذهن برای نجات خود، شنیدن فعال را خاموش می‌کند. ما می‌شنویم، اما گوش نمی‌دهیم. در نتیجه‌، از کنار آواز گنجشک روی سیم برق، خنده‌ کودکی در کوچه، یا حتی صدای اندوه انسانی دیگر بی‌تفاوت می‌گذریم؛ چون شهر به ما یاد داده آن‌قدر صدا هست که لازم نیست به تمامش واکنش نشان دهیم. صداهای امروز با گذشته‌ شهرها متفاوت‌اند؛ زمانی صدای آب و مؤذن تجربه شنیداری ما را می‌ساخت، اما اکنون آژیر، بوق، و هیاهوهای مختلف جای آن را گرفته‌اند. این تحوّل فقط تغییر صدا نیست، بخشی از دگرگونیِ روح حاکم بر محیط زندگی ما است. صداهای شهر دیگر پس‌زمینه نیستند؛ فاعل اجتماعی‌اند که خلق‌و‌خو، استرس و هویت ما را شکل می‌دهند. پرسش این جاست: در میان این هیاهو، چه کسی هنوز صدای درونش را می‌شنود؟ 

همهمه شهر و بی‌تفاوتی شنیداری ما
روان‌شناسی محیطی به ما یادآوری می‌کند که انسان همان‌قدر که در میان فضا زندگی می‌کند، در میان صدا هم نفس می‌کشد. هر زمزمه یا فریاد، مستقیم بر دستگاه عصبی و هیجان‌های پنهان ما اثر می‌گذارد. در کلان‌شهرها، صدا فقط محرک بیرونی نیست؛ به تهدید شناختی بدل شده است. تکرار بوق، آژیر، همهمه و لرزش دائم خیابان‌ها، مغز را در وضعیت بحران دایمی نگاه می‌دارد. برای مقابله با این هجوم، ذهن سازوکاری تدافعی را به‌کار می‌گیرد: «بی‌تفاوتی شنیداری». مغز تصمیم می‌گیرد نشنود تا تاب بیاورد. گوش‌ها ظاهراً بازند، اما متوجه چیزی نیستند.
کاهش حساسیت عاطفی به پیرامون
در نتیجه این همهمه بزرگ و بی‌تفاوتی شنیداری ما، شهروند کلان‌شهرها به‌تدریج حساسیت عاطفی‌اش را از دست می‌دهد. نسبت به صدای خنده، ترس یا اندوه دیگران واکنشی نشان نمی‌دهد، چون می‌خواهد زیر فشار تداخل صداها دوام بیاورد. دست‌ و گوش ما پیوسته با تلفن همراه، فرمان خودرو و... درگیر است، اما گوش‌های‌مان برای صداهای انسانی بسته‌اند.  
فرود اضطراب شنیداری 
اضطراب شنیداری حاصل همین گسست است؛ اضطرابی پنهان که به شکل افزایش ضربان قلب، بی‌خوابی و تحریک‌پذیری عصبی بروز می‌کند. در برابر این هجوم ممتد، صداهای آرامش‌بخش شهر بین هیاهو گم شده‌اند، مثل باران بر سقف شیروانی، سوت قطار در دوردست، گفت‌وگوی آرام رهگذران، یا صدای مؤذن پیری که با خلوص اذان می‌گوید. صداهایی که به ما یادآوری می‌کنند سرعت زندگی را نباید جدی گرفت، سرعتی که ما را مضطرب می‌کند، بازشناختن این اصوات کوچک، بازگشت به توازن روانی است؛ زیرا گوش دادن دوباره به شهر در واقع تمرینی برای شنیدن خویش است. 


جامعه شناسی خودمانی صدای شهر
شهر همیشه سخن می‌گوید، اما همه‌ صداهایش شنیده نمی‌شود. صدای بازی کودکان، نمونه‌ای روشن از این حذف شنیداری است. شهری که تحمل غرش ماشین‌آلات، حفاری و اره‌ فلزی را دارد، از خنده‌ کودک آزرده می‌شود؛ اما جامعه‌ای که غرش‌های مکانیکی را بر شور زندگی ترجیح می‌دهد، گوش خود را به نغمه‌ شادی‌های کوچک می‌بندد طبیعتاً متاثر از آن‌چه بیشتر به گوشش می‌آید فکر می‌کند. 
صداهایی که پیوندهای اجتماعی داشتند
صداهایی که روزی بخشی از بافت زنده‌ شهر بودند، حالا در پس‌زمینه‌ای دور فرو رفته‌اند: صدای فروشنده‌ دوره‌گرد با آوای خاص هر محله، هیاهوی بچه‌هایی که از مدرسه برمی‌گردند، یا زنگ دوچرخه پسرکی در کوچه. این خاموشی‌ها بی‌دلیل نیستند؛ نشانه‌ای‌اند از تغییر هویت شهر و از دست رفتن پیوندهای اجتماعی که زمانی با صدا زنده نگاه داشته می‌شدند. شهر مدرن با حذف این آواهای انسانی، حافظه‌ حسی خود را از دست داده است.
نوستالژی صوتی و حافظه جمعی
در حافظه نسل‌ها، «نوستالژی صوتی» بخشی از تاریخ شفاهی که باید با گوش شنید، نه از متن خواند. صدای دستفروش‌ها و کودکان فقط یادآور گذشته نیست؛ نشانه مقاومت خاموش علیه فراموشی است. به‌طور مثال در رشت، باران همچنان ریتم اصلی زندگی است، هرچند صدای چکه‌ها هم زیر موسیقی بلند کافه‌ها گم می‌شود. اما صدایی است که مثل موسیقی با سلیقه نسل‌ها تغییر نمی‌کند و همیشه رشته پیوندی پراحساس بین مخاطبانش برقرار می‌کند. 

تربیت اخلاق شنیداری
برای دوام آوردن در شهر، باید دقت کنیم بخشی از زنجیره غرش آن نباشیم 
و طمانینه را به زندگی اجتماعی برگردانیم 
 در هیاهوی امروز، «شنیدن» به کنشی مهم بدل شده است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که صدا معنا تولید می‌کند. روان شهروندِ مدرن در محاصره موجی از فرکانس‌های ناخواسته است، و سکوت حالا انتخابی آگاهانه و مسئولانه است تا بخشی از همهمه شهر نباشیم؛ تا اجازه بدهیم آن‌چه معنا دارد شنیده شود. سکوت، شاید همان وظیفه اخلاقی تازه ما باشد؛ تمرینی برای گوش سپردن دوباره، پیش از این که به صدا افزودن. اخلاق شنیداری یعنی بازگرداندن شأن شنیدن به‌عنوان فعلی انسانی و اجتماعی. یعنی بپذیریم در برابر صدایی که تولید می‌کنیم و همین‌طور آنچه می‌شنویم، مسئولیم. وقتی در مترو یا خیابان با صدای بلند حرف می‌زنیم، وقتی بوق می‌زنیم بی‌دلیل، یا موسیقی را چنان بالا می‌بریم که دیگری را از ریتم خودش جدا می‌کنیم، در واقع در حال تولید خشونت یا آلودگی صوتی هستیم. زیست جمعی تنها زمانی از فروپاشی روانی می‌گریزد که شهروندانش «خودآگاهی شنیداری» پیدا کنند؛ یعنی بدانند هر صدا پیامدی روانی دارد برای خود و بر دیگری. برای رهایی از تأثیرات فرساینده کلان‌شهر، باید روش شنیدن را دوباره بیاموزیم: با مکث، با انتخاب، با سکوت. با شنیدن باران بی‌نیاز از فیلتر گوشی، با گوش دادن به صدای خسته‌ رهگذری ناشناس، با احترام به فرکانس‌های آرام زندگی. گوش دادن دوباره به جهان، یعنی بازگرداندن توازن میان ذهن و شهر؛ توازنی که در ازدحام معاصر گم شده است. ما یا بخشی از هیاهو خواهیم بود، یا بخش معناداری که می‌خواهد طمانینه را به زندگی امروز برگرداند؛ با کاهش صدا، با ارزش نهادن به صدایی که با ارزش است و با پیشگیری از پیامدهای صدای هولناک شهر. 

دیدگاه ها

ایمیل شما در معرض نمایش قرار نمی‌گیرد