برفدانه های ادب فارسی

1403/09/27 08:48
کد خبر: 9345
کد نویسنده: 8
برفدانه های ادب فارسی

به بهانه بارش باشکوه برف، سروده های استادان محمد رضا شفیعی کدکنی، مهدی اخوان ثالث ،سهراب سپهری،شمس لنگرودی و... را درباره ویژگی ها و زیبایی های روزهای برفی، با هم مرور می کنیم

در روزهای آخر آذر، پاییز کوله بارش را روی دوشش انداخت و کمی زودتر از سال‌های پیش به دل جاده زد. او راهی شد تا برگ‌های طلایی‌اش را ببرد و یک گوشه دیگر دنیا پهن کند. فصل پاییز با تمام خاطراتی که برای ما ساخت، حالا مسافری است که از آخرین پیچ کوچه‌ باغ ها  می‌پیچد و می رود تا سر کوه‌های دور. او رفت و از بلندترین قله سرازیر شد به سمت دیگر دنیا. پادشاه فصل‌ها رفت تا زمستان بساط سپیدش را پهن کند روی شهر، روی شاخه درخت‌ها، روی کوه‌ها و خیابان‌ها. برف نو سلام.
محمد رضا شفیعی کدکنی
 ایستاده
ابر و باد و
ماه و
خورشید و
فلک»، از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم.
می‌گزد سرمای دی ماهی
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن گم
زیر صد فرسنگ برف.
امادر عبور است از زمستان دانه گندم.
مهدی اخوان ثالث
 سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن
 و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون
 ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کائن است
 پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای
جوانمرد من! 
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی
 در بگشای
منم من، میهمان هر شبت
 لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم،
همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای، دلتنگم
حریفا! 
میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی
 صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد
 بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این
 یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود
 پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز
 شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان
نفس‌ها ابر
 دل‌ها خسته و غمگین
درختان اسکلت‌های بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
سهراب سپهری
پشت کاجستان
 برف
برف
 یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
باد
 آواز
 مسافر 
و کمی میل به خواب
شاخ پیچک 
و رسیدن 
و حیاط
من و دلتنگ 
و این شیشه خیس
می‌نویسم و فضا
می‌نویسم 
و دو دیوار 
و چندین گنجشک
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می‌بافد
یک نفر می‌شمرد
یک نفر می‌خواند
زندگی یعنی:
 یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی
دلخوشی ها کم نیست: 
مثلاً این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز
نان گندم خوب است
و هنوز
 آب می‌ریزد پایین
 اسب‌ها می‌نوشند
قطره‌ها در جریان
برف 
بر دوش سکوت
و زمان
 روی ستون فقرات 
گل یاس
شمس لنگرودی
برشی از شعر برف:
 تو مثل منی برف
راه می‌روی و آب می‌شوی.
 با علمی لدّنی
پنبه بر جراحت سال می‌گذاری
می‌بینم اسفند را عصازنان
به سوی بهار می‌رود.
 تو مثل منی برف
آتش را روشن می‌کنی
تا در هرمش بمیری
یاس‌های تابستانی ادای تو را در می‌آورند
پروانه‌ها که تو را ندیدند
عاشق او می‌شوند
نکند سرنوشت مرا جایی دیده‌ای برف.
مرتضی امیری اسفندقه
نه مثل تگرگ، ناگهان، رگباری
نه چون باران، ریز و درشت و جاری
قربان تو ای برف! که در خلوت شب
با آن همه حرف، بی صدا می‌باری
​​​​​​​بیژن ارژن
قطره قطره شد آب آدم برفی
شد آب در آفتاب آدم برفی
آب از سر او گذشت اما هرگز
بیدار نشد ز خواب آدم برفی

دیدگاه ها

ایمیل شما در معرض نمایش قرار نمی‌گیرد